على اكبر دهخدا

709

امثال و حكم ( فارسى )

الدول . . . ، شود . خاطرى چند اگر از تو شود شاد بس است * زندگانى بمراد همه كس نتوان كرد . صائب . خاك از تودهء كلان بردار . * ( همت از مردمان نيك طلب . . . ) ابن يمين . رجوع به : اگر خاك هم بسر ميكنى ، شود . خاك انداختن ( يا ) خاك در كارى انداختن . تمثل : دشمنان خاك در اين كار همى اندازند * ورنه من پاكترم پاكتر از آب زلال . انورى . خاك او عمر تو بادا كه به او ميمانى . رجوع به : بيادگار بمانى . . . ، شود . خاك بر آن خورده كه تنها خورى . نظير : تنها خور برادر شيطان است . تزاحم الايدى فى الطعام بركة . خاك برايش خبر نبرد . تعبيرى است مثلى كه چون از مرده‌اى بد گفتن خواهند كلامرا بدين جمله آغاز كنند . خاك بر سر كند شهى كه ورا * نبود در زمانه حكم روا ( خاك بر سر مرا نبايد كرد * نبود خاك مر مرا درخور . . . ) سنائى . نظير : شاه را حكم چون روان باشد * عالم از عدل او جنان باشد . سنائى . لا راى لمن لا يطاع . رجوع به : ملك را شاه . . . ، شود . خاك بر فرق مهترى كو را * آلت خواجگى پدر باشد . ( مرد بايد كه دانش آموزد * تا ز هركس شريفتر باشد . . . ) خواجه هارون ابن شمس الدين جوينى . رجوع به آنجا كه بزرگ ، شود . خاك بر لب ماليدن . تمثل : تو شناسى كه نيست هزل و محال * نوش كن زود و خاك بر لب مال . سنائى . رجوع به : كلوخ بر لب ماليدن ، شود . خاك بينى ز كعب تا زانو * خانه‌اى را كه دوست كدبانو . رجوع به : آب انبار شلوغ ، شود . خاك‌پاشان ديگرند و باد پيمايان دگر * كى توان مر ساسيان « 1 » را ز اهل ساسان داشتن . سنائى . رجوع به : اين الثرى . . . ، شود . خاك پاك بىگندم . مزاحيست كه به صورت گزافه در مغشوش بودن دانه‌ها و غلات گويند . خاك پاك مىكند . گناه مردگانرا عفو كنند . خاك تاريك بخورشيد شو درخشان . * ( جهل را از دل تو علم برآرد بيخ . . . ) ناصر خسرو .

--> ( 1 ) ساسى گدا و دريوزه‌گر باشد .